رادوینرادوین، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 20 روز سن داره

یکی یکدونه مامان

زلزله

عزیز دلم پریشب تو ورقان حوالی شهر تبریز زلزله 6 ریشتری اومد و بسیاری از مامانها  و باباها داغ کوچولو هاشون رو دیدن . و خیلی  از بچه ها جلو چشمشون مامان باباشون  رو از دست دادن  خیلی ناراحت شدم  وقتی عکسها رو تو فیسبوک دیدم اشکام داشت در میومد مادری کنار جسد  دختر کوچیکش زجه میزد و داد میزد. خدایا کمکشون کن. :( :( :((((((((((((((((((((((
23 مرداد 1391

2 ماه. و نیمی رادوین

این روزها داری تند تند رشد میکنی و لباسها همه داره کوچیک میشه و با رشدت نشون میدی که دیگه داری بزرگ میشی   خیلی شیرین بازی در میاری تمام اجسام رو با نگاهت دنبال میکنی و برای همه می خندی  خیلی شیطونی گلم . تمام ساعتها رو برام پر میکنی  وقتی بلند پی پی میکنی خودت می ترسی عزیزم  و من وبابایی کلی می خندیم   رادوینم همه عشقم الان تویی  ...
23 مرداد 1391

اولین کفش پوشیدن رادوین

خوشگل مامان دیروز ترنم دختر دایی من  4 سالش هست زنگ زد گفت نی نی تون رو میاری خونه مادر من ببینمش . منم لباساتو پوشوندم  برای اولین بار کفشاتو پا کردم خیلی بامزه بودی تعجب میکردی همش به کفشات نگاه میکردی دیگه ما هم رفتیم اونجا  تو بغل روزبه پسر خالم بازی میکردی ترنم هم کلی ذوق میکرد. از اونجا هوا که خنک شد رفتیم  مغازه مامی جون بعد بردمت برات عینک افتابی uv دار برات بگیرم  عینک هاش خیلی بامزه و کوچیک بودن حالا قراره امروز با بابایی بریم برات بخریم البته قبلش پیش دکتر میرم که ببینم برات ضرر نداشته باشه   خوشتیپ من تعجب کردی مامانی ...
18 مرداد 1391

کادویی میترا جون برای رادوین

فندق مامان   از روزی که دنیا اومدی من همه عکساتو تو فیسبوک گذاشتم میترا جون (دختر عموی مامی جون) وقتی عکس ها رو دید کلی قربون صدقه ات رفت بعد گفت از المان براش کلی لباس می فرستم  میدم مامنم براش بیاره ایران.دیروز زنعموی مامی جون زنگ زد و گفت بیایید این کادوها رو ببرید من تازه رسیدم ایران.منم کلی ذوق کردم و با مامی جون  خاله نگین رفتیم واییییییییییییییییییییی چه لباسایی  خیلللللللللللی خوشکل بودن یک کفش  ادیداس فرستاده بود که اون هم فوقع العاده بود دستش درد نکنه حالا قند عسلم از این به بعد گفتم لباس برات بفرسته از اینجا من پولش رو براش می فرستم . ...
17 مرداد 1391

اولین قل خوردن رادوین

عزیز مامان  5 صبح امروز وقتی بیدار شدم که بهت شیر بدم برای اولین بار دیدم که قل خوردی از تشکت اومدی بیرون و داری بازی میکنی و دستتو می خوردی صدای ملچ مولوچش تو اتاق پیچیده بود خیلی برام جالب بود گل من  ای روزها همش صدای هق و هوق در میاری دوست داری زود حرف بزنی .از همه جالب تر اینکه به کمک من تند تند قدم برمیداری و دوست داری بدوی. هر کس می بینه تازه باورش میشهو همه تعجب میکنند.  خیلی با مزه قدم بر میداری جیگر مامان عشق مامان 
16 مرداد 1391

گردش رفتن کوچولوی ما

امروز صبح  ساعت6 بیدار شدی ولی واقعا قادر به این نبودم که از جایم پاشم بالاخره یک جوری خوابوندمت تا 10 دیگه بیدار شدیم صبحونه رو خوردیم مامی جون زمگ زد گفت ناهار بیاید اونجا تا اماده بشیم بریم ساعت 12 بود که یه سر رفتیم جاده زرشک  یک دوری زدیم بعد رفتیم خونه مامی جون دایی جونم اونجا بود ولی زندایی جون نبود  ناهار قورمه سبزی بود وایییییییییییییی خیلی دوست دارم . بعد از ظهر یکمی خوابیدیم رفتیم خونه دکتر رسا  خیلی خوش گذشت یک عالمه عکس گرفتیم دکتر مهرتاش هم اونجا بود ازش بابت اینکه تو بیمارستان سفارش من رو به پرستارها کرده بود تشکر کردیم.بعد از اونجا هم ساعت 9 بود رفتیم خونه مامانی (مامان بزرگ بابا) اونجا کلی خندیدی و بازی ک...
14 مرداد 1391

65 روزگی پسرم

دیروز صبح که بلند شدم از بی خوابی حالت تهوع گرفته بودم بابایی که 9 می خواست بره سر کار وقتی که دید من حالم بد هست گفت بیا ببیرمت خونه مامی جون دیگه شما رو سریع اماده کردم رفتیم اونجا اخه مامان جون هم خونه نبود که بزارمت پایین خودم بالا کمی بخوابم رفته بود هلال احمر برای ماه رمضون بسته بندی غذایی دارن. خلاصه مامی جون دیگه مغازه نرفت خاله نگین تنها رفت مغازه. منم تا 12 گرفتم خوابیدم وایییییییییییییییی خیلی مزه داد  بلند که شدم دیدم ناهار اماده هست دایی امیر و زندایی جون هم ناهار اومدن اونجا دیگه تا عصری اونجا بودیم بعد بابایی اومد مارو برد بیرون یه ابمیوه خوردیم و  تو خیام قدم زدیم بعد 10 بود که اومدیم خونه  ...
14 مرداد 1391